با واژه ها جنگیدم ، تا در وصف احساس گیج درونم چیزی فراتر از احساس ِ تلخم بنویسند ، ولی من مقابل واژه ها زانو زدم و آن ها حرف دل را ساده نوشتند ! .
وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرف هایم گوش کند ، وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است ، وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم ، وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند و کسی نیست حرمت اشک های نیمه شبم را حفظ کند ، وقتی تمام عالم را قفس می بینم ، بی اختیار از کنار آن هایی که دوستشان دارم ... بی تفاوت می گذرم .
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ، تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ، لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ، که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ، لمس کن لحظه هایم را ، تویی که می دانی چگونه بودم و ماندم و حال می روم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن .
+
پی نوشت 1 : در كودكي مي خواستم قدرت داشته باشم تا جهان را بسازم .وقتي نوجوان شدم تصميم به ساختن كشورم گرفتم .در جواني اراده ساختن شهرم را كردم .در ميانسالي به فكر خانواده خود افتادم .و وقتي پير شدم ديدم كه فرصتي ندارم و بايد به خود مشغول شوم . كه اگر خود را مي ساختم خـانواده ؛ شهــر ؛ كشــور و جهــانم ؛ ساخته مي شد ! .
پی نوشت 2 : حرفی نمانده ؛ تنها راه .. سکوت مرا مهمان باشید ! .
شهيد سلطاني بارها مي فرمود :
من شرم مي کنم در پيشگاه اربابم امام حسين سر در بدن داشته باشم بله اين شهيد آرزو داشت مانند اربابش امام حسين بي سر از اين دنيا برود و همين طور هم شد.